غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

314

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و همه را بديباى رومى پوشيده بودند و هفتاد و چهار استر با جرسها و قلايد زرين همراه داشت و بر شش استر از آن بغال دوازده صندوق نقره كه مملو از جواهر گرانمايه بود بار كرده بودند و سى سر اسب مزين بزينهاء مطلاء مرصع پيش‌پيش محفهء دختر ملكشاه ميكشيدند و چون آن دختر بدين عظمت و حشمت بدار السلام بغداد رسيد غنى و فقير و برنا و پير صغير و كبير از دار السلام بيرون رفتند و مقتدى يكى از وزراء خود را با سيصد جنيبت و سيصد مشعله پيش حرم سلطان ملكشاه تركان خاتون كه همراه دختر آمده بود فرستاد و پيغام داد كه ( ان اللّه يأمركم ان تؤد و الامانات الى اهلها ) خاتون گفت بالسمع و الطاعة اشارت كرد تا دختر را بد ؟ ؟ ؟ الخلافه بردند و در آن شب كه عروس را به شهر درميآوردند نظام الملك وزير و ساير اركان دولت ملكشاهى كه در ملازمت مهدعليا بودند چندان شمع و مشعله همراه داشتند كه شهر در چشم آدميان از روز روشن‌تر مىنمود و در گرد محفه دختر سيصد كنيزك پرىپيكر بودند و خواجه‌سرايانى كه در پيش محفه و عقب آن ميرفتند از غايت كثرت بشمار نمىآمد و در بغداد هيچكس مثل آن شيئ نشان نمىدهد و روز ديگر مقتدى خليفه طوئى ترتيب نمود كه چهل هزار من شكر در آن صرف شد باقى اشيا را بدين قياس بايد كرد و در روز جشن خليفه هريك از اركان دولت سلطانرا بخلعتى شايسته و انعامى لايق سرافراز ساخت و با وجود اين‌همه اظهار ميل و محبت از جانبين باندك زمانى ميان خليفه و دختر ملكشاه غبار نزاع ارتفاع يافته دختر باصفهان كه دار الملك پدرش بود مراجعت نمود و همانجا فوت شد و در همين سال ذو الشرقين السيد المرتضى ابو المعالى محمد بن زيد العلوى الحسينى بر دست خاقان تركستان شربت شهادت چشيد بيت درين صندل سراى آبنوسى * گهى ماتم بود گاهى عروسى در تاريخ امام يافعى مسطور است كه سيد ابو المعالى رحمة اللّه عليه از ابو على بن شاذان حديث روايت ميفرمود و در اوقات حيات خويش تصانيف پسنديده نمود و آن جناب اموال و استعداد بسيار داشت چنانچه هرسال مبلغ دو هزار دينار از زكات جهات خود به فقرا و مستحقان ميرسانيد ( و كان مقبولا معظما وافر الحشمة حدث بسمرقند و اصفهان و بغداد عليه الرحمة و الرضوان من خالق البلاد و العباد ) و در سنهء احدى و ثمانين و اربعمائه وفات شيخ الاسلام و قدوهء اتقياء انام ابو اسماعيل خواجه عبد اللّه الانصارى اتفاق افتاد و آن جناب ولد ابو منصور محمد الانصارى است و ابو منصور از اولاد مت انصارى بود و مت پسر ابو ايوب رضى اللّه عنه صاحب رحل رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم چنانچه در ذكر هجرة آن حضرت از مكه بمدينه مذكور شد و مت در زمان خلافت عثمان ذو النورين رضى اللّه عنه در مصاحبت احنف بن قيس بخراسان شتافته در بلدهء فاخرهء هرات ساكن گشت ولادت خواجه عبد اللّه قدس سره در آخر روز جمعه دوم ماه شعبان سنهء سته و تسعين و ثلاثمائه بقهندز مصرخ روى نمود و در آن روز آفتاب در هفدهم درجه ثور بود در نفحات از آن جناب منقولست كه گفت در اول حال مرا بدبيرستان زنى فرستادند بعضى از مردم اين معنى را نپسنديدند و چون چهارساله شدم مرا بمكتب